یه نفر رفت در خونه ملا نصر الدین گفت :ملا میشه خرتو یه ساعت بهم قرض بدی ؟

ملا  :نه خر من سیاهه نمیشه بدم بهت

یارو :خوب سیا باشه چه اشکالی داره؟

ملا  : بهر حال واسه ندادن همین بهانه هم کافیه



ملا کنار جاده ای داشت غذا میخورد یه بنده خدایی از جاده میگذشت ملا گفت بفرما

یارو گفت نه بخور نوش جان

ملا گفت تعارف نکن بیا بخور

طرف گفت خیلی خب میام،فقط افسار خرمو کجا ببندم؟

ملا پشیمان از اصرار بیخودش گفت بیا ببند سر زبون من



ملا برای عیادت همسایه مریضش رفته بود

از همسایه پرسید حالت چطوره ؟

همسایه گفت از دیشب تا حالا تبم شکسته فقط گردنم هنوز درد  میکنه

ملا گفت ایشالا اونم تا فردا بشکنه


شخص پولداری با لحنی فخر فروشانه رو به ملا پرسید:به نظر تو من چقدر میرزم؟

ملا گفت :50دینار

مرد با لحنی شاکی گفت فقط 50دینار که دستارم می ارزه

ملا گفت:من هم دقیقا ارزش همونو گفتم



ملا شنید پدر یکی از افراد سرشناس فوت کرده برای تسلیت روانه خانه وی شد بین راه با خبر شد که خود شخص فوت کرده نه پدرش،از  بین راه بازگشت

علتش را پرسیدند جواب داد:من داشتم برای خوشایند خود آن شخص به تسلیت میرفتم حالا برای خوشایند چه کسی بروم؟



شخصی به در خانه ملا رفت و گفت :ملا چند ساعت خرت رو به من قرض بده

ملا گفت :خرم خانه نیست

در این هنگام صدای عر عر خر از داخل حیاط خانه بلند شد

شخص:ملا اگر خرت خانه نیست این صدای عر عر چیست؟

ملا:من در عجبم از کار تو که حرف من ریش سپید و آدم حسابی رو قبول نمیکنی اما حرف یک الاغ را قبول میکنی